آسمان را کنار مي زنم
نگاهت را در افق سبز فلک ميجويم
و در باغ خيالم
به انتظار عبور قاصدي زيبا مينشينم
تا برايم خبري آرد
آنگاه تمام سرزمين دلم بهاري ميشود
به حرمت قدمهايش ...



هيچ نمي گويم بهار من، اما تو مي داني اين دل که پشت پيراهني از گل سرخ پنهان است چقدر دلتنگ است. وقتي که بوي تلخ کاج ها و سرو هاي وحشي را به ياد عطر تن ياس درون ريه هايم فرو ميدهم، باور کن که همان لحظه، سهم بهارم را با تو قسمت مي کنم. بهار من! نگاهم را باور کن ...

/ 0 نظر / 9 بازدید