من همان گذشته ي منعکسم، روي سطح صاف آب.
من همان خواب توام؛ يک خيال،‌ يک حباب، يک سراب.
در جهان من بمان،
در جهاني که در آن مرگ همان زندگيست
جهاني که در افکار خودت ساخته اي، بي مکان و بي زمان.
و تا زماني که خاطره ي کشتنم را نکُشي هر روز مي ميرم.
تا زماني که مرا در ياد نرگس هاي مست جا نگذاري به ياد تو زنده ام...
اما تا آن زمان اينجا مي مانم
تا ترانه هاي آشفته ام را برايت بخوانم.
براي تو که مثل ياسهاي سپيد دشت روياهايم
مهربان و پاکي ...

 
/ 0 نظر / 8 بازدید