نور مي آيد
 به شيشه ي اتاقم بوسه ميزند
 رهسپار ميشوم
 تا مهتاب را بيابم،
 و طلوع زيباي خورشيد را
 در قاب پوسيده ي پنجره ببينم
 آفتاب
 ماه
 نور
 رويا
 سکوت
 بغض
 ابديت
 م
 ن
 و
 ت
 و
 ....



:: ده قدم که برداري از زمان خارج مي شوي، ده قدم که برداري از امپراطوري ماه و خورشيد بيرون مي روي، ده قدم، تنها ده قدم که برداري نه همهمه ي صدايي و نه تعجبي، ده قدم که برداري ديگر گذشته اي نمي ماند، ده قدم که برداري، يا صد قدم فرقي نمي کند، هنوز در قلب مني و هر کجا که بروي هرگز از قلب من بيرون نخواهي رفت...
                      'اگزوپري'
/ 0 نظر / 7 بازدید