اگر بار گران بوديم، رفتيم!
با اجازتون اين بلاگ نقل مکان ميکند. فکر ميکنم دليلشون بدونيد وبلاگ هاي پرشين بلاگ در حال حاضر دچار مشکلات زيادي ميباشد از جمله اينکه يا خود بلاگ لود نميشود يا صفحه ي پيامهاي ديگران. در هر صورت من از اينجا خاطرات خوبي دارم و دلم نميخواد از اينجا برم ولي يه مدتي (تا درست شدن پرشين بلاگ) اينجا مينويسم .
با دهاني بسته، با دلم از تو سخن مي گويم
غم رويايم را همه در ياس سپيد ميبويم
در ميان آسمان، من فقط ستاره را مي جويم
من تو را در تنش ترانه ها مي بوسم
در تو گم ميشم و اما، با تو در تو ميرويم
من به دنبال تپش قلب تو ميگردم
همه ي شعر شبم را من به گل مي بخشم
پ.ن: چقدر جالبه بعضی از انسانها کباده میکشند که نفرت را یاد نگرفته اند درحالی که وجودشان مملو ء از تنفر است! ای کاش معنای عشق و بخشش را برای من تعریف میکردند تا از ظلمات نادانی و جهل نجات یابم!! من حقیرترین و بی مقدار ترین را کمک کنید!
و امروز يك دليل قشنگ دارم براي نوشتن، خنديدن و شاد زيستن. و من براي تمامشان تو را بهانه مي كنم .امروز روز تثبيت نگاه تو مهربانم به دنياست، تو آمدي و اين آمدنت از آن بهترين هاي تقويم است. خواستم بنويسمت، بسرايمت اما چنان كه لايق تو باشد نشد گرچه چند بيتي را تقديمت كرده ام شايد در وصف تو ابيات بچه گانه اي باشد بر من خرده نگير و بگذار به حساب همان بچگي شايدهم تقصير خودت باشد! آنقدر مهربان و وسيعي كه دل و قلم را به زانو در مي آوري. ببخش مرا اگر در روز آمدنت هيچ ندارم که لياقت دستهاي مهربانت را داشته باشد.

درست است؛ تو همان فرشته اي هستي كه از آسمان به روي زمين آمده اي و حال تنها دو بال كم داري! عجب مهربان آفريدگاريست خداي من اينكه تو را آفريد و مهمتر آنكه خواست تا تو مهربان من باشي !
6 آبان يادآورد آن است كه يكسال ديگر از عمرت مي گذرد و همچنان از آن بهترينهاي روزگاري گرچه تمام اين اعدادو ارقام بهانه اي بيش نيست مهم همان قلب مهربان توست.

من نيز اين روز يعني اين روز قشنگ پاييزي را بهانه مي كنم تا يك بار ديگر به تو بگويم بهترين مني و دوستت دارم آنقدر كه در هيچ كدام از اذهان نگنجد گرچه دوست ندارم كه بگويم دوستت دارم مي خواهم بداني كه دوستت دارم ! ولي زبان و دل هر دو خواهانند براي گفتنش.

مادر مهربانم تولدت بر تو مبارك و از آن ژرفترين قسمت قلبم برايت بهترينها را آرزومندم و هزارن بار بوسه هايم تقديمت باد. بر اين گستاخيم نيز خرده نگير ...
روز ميلادت مبارك ...
روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست

مادرم مثل حرير ياس مي ماند
وقتي خوابم
وقتي سرود مي خوانم
وقتي نشسته ام پشت پنجره و به دانه هاي برف خيره شده ام
مادرم مثل حرير ياس
مهرباني سپيدش را روي سرم مي كشد
مثل برف كه با لحاف برفيش تن زمين را مي پوشاند
مادرم مثل عطر گلهاست
هر وقت در آغوشش به خواب مي روم ياد گلها مي افتم
و هر وقت گلي را مي بويم ياد او
مادرم مثل درياست
مثل آسمان
مثل خورشيد و كوه و جنگل هاي سبز
مثل بـــــــــــــــــــــهار
من چه خوشبختم كه همه ي دنيا را در خانه دارم
دنياي من کوچک نيست
دنياي من به اندازه ي چشمانی زیباست
چشماني که مرا تا غربت ياس همراهي ميکند
و دستاني که اشکهاي ناباوري اش را نوازش ميکند
شايد هم قلبي که رازقي را به اميد آمدنش چيده است
دنياي من به اندازه ي تمام آشفتگي ام بزرگ است ...
پ ن.امروز خندیدم. به همه دنیا خندیدم. به اون استاده که لباسش درست رنگ صندلیهای کلاس بود ،عین آفتاب پرست! به اونی که سر کلاس از شدت سرما دستاشو چنان محکم به هم می مالید که انگار می خواد با سنگ و چخماخ آتیش درست کنه . به اون گوجه ای که دلم می خواست پرت کنم به طرف اونی که داشت لِکچر می داد. امروز پر از خنده بود. امروز پر از شلوغی بود. پر از حرف بود. امروز ساکت نبودم. امروز به حرفم نکشیدند. هیچکس منو به حرف نکشید. با اینکه اینهمه حرف زدم. امروز پر از تنهایی بود. پر از تنهایی محض که شاملو بهش میگه عریان . همون تنهایی که ازش می ترسم . همونی که ... امروز کسی سکوت منو نشکست. راستی کی مهمتره: اونی که برای کسی ميميره؟ يا اونی که براش می ميرن؟
